...می تراود مهتاب

Tuesday, July 08, 2003

لادن فوت كرد...همين الآن كه دارم اينو مي نويسم فهميدم كه لاله هم مرد. مي دونستم شانسشون براي زنده موندن كمه. حتي بدتر از اون مي دونستم اگه زنده هم از زير عمل بيرون بيان ، خيلي بعيده كه اصلا هيچ آسيب جدي اي مثل فلج شدن و ... بهشون نرسه. با اين وجود مرگ لادن برام يه شوك بزرگ بود. تازه اون موقع درك كردم واقعا يعني چي كه يكي از دوقلوها زنده بمونه و ديگري كنارش نباشه. تازه فهميدم اين همه كميته هاي اخلاق پزشكي كه تشكيل شد براي چي بوده... قبل از اون روزهاي متمادي كه صرف بحث در مورد اين مي شد كه آيا واقعا حق داريم جان دو نفر رو به خطر بنداريم به نظرم بي معني مي اومد. فكر مي كردم خوب البته كه مي ارزه. اين كه به زندگي عادي برگردند ارزش همه چيز رو داره. الآن مي فهمم كه اون موقع، با وجود اين كه از ريسك خيلي بالاي اين عمل اطلاع داشتم، در پس ذهنم احتمال فوتشون رو نمي دادم. مطمئنم كه خودشون هم خيلي اميدوار بودند. به همين خاطر ديگه نمي تونم فكر كنم اين كه خودشون ريسك عمل رو پذيرفتند كافي باشه. تنها بعد فوت لادن مي شد فهميد اگر لاله زنده بمونه چي مي كشه. فراتر ار اين، ديگه جواب اين مساله رو نمي دونم: دو تا آدم- در شرايط خيلي سخت، ولي بدون اين كه در خطر مرگ باشند- 29 سال زندگي كرده اند. حق داريم براي از بين بردن اون شرايط سخت زندگيشون رو به خطر بندازيم؟

Shahrzad  ||  4:27 AM

Tuesday, June 24, 2003

اين bearshare عجب چيز ماهيه! از صبح كلي چيز ازش دانلود كردم. از جمله : Harry Potter and the order of phoenix!! واقعي واقعي!

Shahrzad  ||  3:26 AM

Saturday, June 14, 2003

ساعت 1 صبحه . سر شب يه قهوه غليظ خوردم كه خوابو ازم گرفته. چراغ خونه روبروي پنجره اتاقم هم روشنه. يكي داره سنتور مي زنه. مرا ببوس، مرغ سحر، بهار دلنشين... كاش اونم خوابش نبره تا صبح...

ديروز كلي راجع به جلد پنجم هري پاتر، كه قراره شنبه 21 جون در آمريكا، كانادا و انگليس به بازار بياد داستان سرايي كردم. نمي دونم چه بلايي سرش اومده بود:-( كسي كتاب فروشي اي سراغ نداره كه كتاباي انگليسي بفروشند؟ دلم مي خواد متن اصليشو بخونم.

Shahrzad  ||  1:46 PM

Saturday, June 07, 2003

باورم نمي شد بابا اين قدر پير شده باشه. داشتم آخرين عكسايي رو كه با بابا، 3-4 روز قبل از فوتش در لحظه تحويل سال انداخته بوديم نگاه مي كردم. خيلي وقت بود نرفته بودم سراغ اين عكسها... وقتي با عكساي يكي دو سال پيشش مقايسه مي كنم، تازه مي فهمم بابا چقدر شكسته شده بود. ما نمي فهميديم. حداقل من نمي فهميدم؛ يا اين كه دلم نمي خواست بفهمم. حتي وقتي اون شيمي درمانيهاي سنگين هم شروع شد من ساده گرفتمش. حتي وقتي بابا رو براي يه عمل سنگين بردند توي اتاق عمل و نيم ساعت بعد برش گردوندند، خوش خيالانه باور كردم كه همه چي خوب بوده و نيازي به عمل نبوده. وقتي مامان مي خواست بهم بفهمونه كه ديگه اميدي نيست، من هيچ كدوم از اشاره هاشو نمي گرفتم... تودنيايي كه من زندگي مي كردم، فوت پدرم تعريف شده نبود. از همه چيز اين دنياي جديد بدم مياد...
امشب بدجوري دلم گرفته. وقتي مياين اين جا براي پدرم دعا كنيد. ممنون.

Shahrzad  ||  10:15 AM

Saturday, May 24, 2003

مصاحبه با شيوا ازسطويي. واقعا كه اين آدم ديوانه است :-)

ديوونه خونه:
اين هفته: شيوا ارسطويي
ديوانه‌اي كه فكر مي‌كند نويسنده بزرگي است
شيوا ارسطويي از مطرح‌ترين نويسندگان زن معاصر ايران است. او ديوانگي‌هاي يك نويسنده و ـ به قول خودش ـ يك زن جهان سومي را كه يكجا دارد و مشغول نوشتن رماني به نام «افيون» است كه قهرمان‌هاي آن تماماً ديوانه هستند. پس دنبال بهانه ديگري براي اين كه در «ديوونه خونه» به سراغ او برويم نگرديد.
منصور ضابطيان
Mansoor @ 40 cheragh.com
ـ شنيده‌ام شما مشغول نوشتن رماني هستيد كه همه شخصيت‌هاي آن ديوانه هستند...
اگر شما چنين چيزي شنيده‌ايد معلوم مي‌شود من خودم ديوانه‌تر هستم كه موضوع رمانم را لو داده‌ام.
ـ مگر آدم موضوع رمانش را لو بدهد، ديوانه است؟
خب، شايد بهتر باشد تا تمام نشده آدم چيزي درباره‌اش نگويد. ولي البته من نمي‌توانم اين كار را بكنم. من در مراحل مختلف رمانم را براي دوستاني كه نظرشان را قبول دارم مي‌خوانم و عقيده‌شان را مي‌پرسم.
ـ اين دوستان معمولاً‌چه كساني هستند؟
عبدالعلي عظيمي ادبيات را خيلي خوب مي‌شناسد و ايده‌هاي خلاقي به آدم مي‌دهد. قبلاً براي يونس تراكمه مي‌خواندم. او هم آشنايي خوبي با ادبيات داشت و كارهاي مرا هم خوانده بود. اوايل كه مي‌نوشتم جعفر مدرس صادقي مطالبم را مي‌خواند. او از ديگران بي‌رحم‌تر بود و خيلي رك نظرش را مي‌گفت. بعضي وقت‌ها حتي اعتماد به نفس آدم را هم مي‌گرفت. براي همين ديگر برايش نخواندم.
ـ پس شما دنبال يك نفر هستيد كه تأييدتان كند.
نه، جعفر يك جور جسارت را در كار نمي‌پذيرد و به قول خودش من از يك جايي به بعد از دست او در رفته‌ام. او خيلي ميني ماليستي كار مي‌كند و من مثل او به ميني ماليسم اعتقادي ندارم. شايد چون من يك زن هستم. زن‌ها پيچيده‌ترند و نگاهشان به دنيا متفاوت است.
ـ كدامشان ديوانه‌ترند؟
به نظر مي‌رسد زن‌ها ديوانه‌تر باشند.
ـ اوه... اوه... اين اعتراف ممكن است جامعه زنان را بر عليه شما بشوراند.
نه،‌منظور من ديوانگي به معناي جذاب آن بود. ديوانگي دلچسب و دلفريبي كه در مردان پنهان نگاه داشته مي‌شود. زنان ـ به خصوص در جهان سوم ـ مجبورند با ديوانگي جلو بيايند.
ـ اين ديوانگي جذاب كه به قول شما در زن جهان سومي هست چه نمودي دارد؟
اين ديوانگي براي مخاطب اين زن جهان سومي جذاب است. او انتظار ندارد اين زن چنين كارهايي بكند.
ـ مگر چي كار مي‌كند؟
هر كاري كه دلش بخواهد مي‌كند. آنها انتظار ندارند ما چنين كارهايي بكنيم. من در سوئد كه بودم حتي ورزش كردن من هم به عنوان يك زن جهان سومي برايشان عجيب بود. آنها خودشان امكان هر كاري را دارند اما انجام خيلي كارها به ذهنشان نمي‌رسد. من در آنجا فهميدم كه ما به خاطر عقده‌هايمان نيست كه ديوانه‌ايم، بلكه به خاطر شرايط اجتماعي خاصي كه با آن روبه‌رو هستيم ديوانه مي‌شويم. ما يك نرم اجتماعي براي زندگيمان داريم و وقتي كسي اين فرم اجتماعي را به هم بزند و برخلاف آن زندگي كند، خواه ناخواه مي‌شود به او گفت كه ديوانه است.
ـ شما به عنوان يك زن برخلاف نرم اجتماعي زندگي مي‌كنيد؟
بله.
ـ پس شما ديوانه‌ايد خانم!
من؟... خب، آره... براي اين كه من ديده‌ام در محافل معمولي كه مي‌روم آدم‌ها يك جور ديگر به من نگاه مي‌كنند.
ـ چه جوري نگاه مي‌كنند؟
مثل آدمي كه خيلي عجيب و غريب است. يعني فكر مي‌كنند چون آدم نويسنده است بايد مثل دانشمندها با او صحبت كرد. بعد ديوانگي من آنجا در نظرشان عود مي‌كند كه مي‌بينند من مثل يك زن خيلي خيلي معمولي دارم زندگي مي‌كنم. بعد وقتي به خانه من مي‌آيند از اين كه مي‌بينند من آشپزخانه‌ام مرتب است يا بلدم قورمه‌سبزي بپزم، تعجب مي‌كنند.
ـ و بعد به شما مي‌گويند ديوونه! نه؟
آره... آن موقع‌ها كه واقعاً قاطي كرده بودم و مثل نقل و نبات قرص مي‌انداختم بالا و مي‌مردم، بعد يكي مي‌آمد و نجاتم مي‌داد، مسأله خودكشي‌هايم ديگر حالتي پاروديك پيدا كرده بود و دوستانم به آن عادت كرده بودند و به نوعي برايشان مبدأ تاريخ شده بود. مثلاً مي‌گفتند فلان مهماني قبل از خودكشي دوم شيوا بود يا بعد از آن؟ يا مثلاً فلان لباس را روز خودكشي پنجم شيوا خريده‌ام. بعد ديدم چه بامزه، همه چيز مي‌تواند روزمره شود.
ـ الان روزي چند بار خودكشي مي‌كنيد؟
مدام با اين فكر زندگي مي‌كنم ولي اصلاً به جنبه تراژيك آن فكر نمي‌كنم. حتي با آخرين دوستي كه مرا نجات داد و طبق معمول مرا به بيمارستان لقمان‌الدوله برد دعوا كردم و گفتم تو حق نداري در مسائل شخصي من دخالت كني.
ـ من شنيده‌ام شما در بيمارستان لقمان‌الدوله يك اتاق اختصاصي داريد!
(مي‌خندد) اتاق ندارم ولي فكر مي‌كنم همه لقمان‌الدوله‌اي‌ها نويسنده‌اي را مي‌شناسند كه مثل سگ هفت تا جان دارد. نمي‌دانم چرا هر چي قرص مي‌خورم فايده‌اي ندارد.
ـ خب يك راه بهتر پيدا كنيد. چرا رگتان را نمي‌زنيد؟
يك بار زدم ولي خونش زود بند آمد. قرص خوردن خوبي‌اش اين است كه آدم را توي خواب خلاص مي‌كند و من بر عكس قهرمان‌هاي دنيا دوست دارم توي رختخواب بميرم.
ـ پس ترسو هم هستيد.
خب آره... ولي ترسم از اين است كه نميرم يا بد بميرم. اين هم يك جور ديوانگي است كه آدم از صبح تا شب بنشيند و به خودكشي فكر كند و وقتي دارد قرص مي‌خورد انگار دارد يك فنجان قهوه مي‌خورد.
ـ ديوانه‌ها ميني ماليست‌تر هستند؟
اتفاقاً من با عبدالعلي عظيمي اين بحث را مي‌كردم كه اصلاً ديوانگي يعني چي؟ وقتي مرا براي شوك دادن به بخش رواني مي‌بردند، بيماراني را مي‌ديدم كه به ظاهر حالشان خوب بود. مي‌آمد از من مي‌پرسيد تو چه كاره‌اي؟ و من مي‌گفتم نويسنده. او مي‌گفت من هم زبان شناسم. ده دقيقه بعد مي‌آمد و مي‌گفت من مايكل جكسونم و... و بعد ديدم كه ترس‌ها و واكنش‌ها و رفتارهاي اين آدم‌ها خيلي كليشه‌اي است. ديوانه معمولاً كسي است كه فكر مي‌كند عاقل است. دكتر من مي‌گفت تو داري آگاهانه درباره ديوانگي‌ات صحبت مي‌كني و اين ديوانگي توي كت من نمي‌رود. تو ديوانه نيستي و فقط افسرده‌اي. اين افسردگي پروسه مختلفي را مي‌گذراند تا به جنون مي‌رسد.
ـ و شما الان كجاي اين پروسه قرار داريد؟
من الان در دارالمجانين هستم. الان فكر مي‌كنم تمام جهان دارد بر مدار رمان جديد من مي‌چرخد و همه مردم عالم ديوانه‌اند. من در بخش رواني آدم‌هاي زيادي را ديدم كه فكر مي‌كردند آدم هاي بزرگي هستند. يكي‌شان فكر مي‌كرد فيلسوف بزرگي است، يك نفر فكر مي‌كرد مخترع بزرگي است. من هم فكر مي‌كنم نويسنده بزرگي هستم. شايد اين رمان بالاخره ثابت كند كه من ديوانه هستم يا نه.
ـ احتياجي به اين اثبات داريد؟
به ديگران بايد مدام ثابت كني. چون در يك همزيستي با آنها به سر مي‌بري. اين كه مدام بخواهي به آنها بگويي ديوانه‌اي يا نه، انرژي زيادي مي‌برد.
ـ رمان شما كي تمام مي‌شود؟
طبق قرارداد، آخر آذر بايد آن را به ناشر تحويل دهم.
ـ و لابد چاپ آن تا شب عيد طول مي‌كشد.
تقريباً.
ـ دوست داريد پس از عيد سال 83 نتيجه‌گيري بقيه درباره شما چه باشد، اين كه ديوانه‌ايد يا نه؟
معمولاً وقتي مي‌نويسم به اين چيزها فكر نمي‌كنم.
ـ ولي همين الان گفتيد دنبال اثبات اين مسأله‌ايد.
بيشتر مي‌خواهم تكليفم را با خودم مشخص كنم وگرنه بجز ديوانگي كه هزار چيز ديگر به آدم مي‌بندند.
ـ اگر قرار باشد به چند ديوانه دنيا مدال بدهيد، اين مدال‌ها به چه كسي مي‌رسد؟
اول به خودم مدال مي‌دهم.
ـ خودتان را فراموش كنيد.
آخر ديوانه‌ها نمي‌توانند خودشان را فراموش كنند. ولي به فروغ هم مدال مي‌دادم. به قهرمان رمان «يك زن» كه «آن دلبه» نوشته و همين طور به اولين مجسمه‌ساز زن ايران ـ كاميل كلودل ـ هم مدال مي‌دهم.
ـ‌ متشكرم. اميدوارم هر چه زودتر شفا پيدا كنيد.
نه، چنين آرزويي نكنيد. من اگر ديوانگي‌ام را از دست بدهم، همه چيزم را از دست داده‌ام.

Shahrzad  ||  9:41 AM

Tuesday, May 13, 2003

دلم گرفته... چرا امروز نمي گذره؟؟

Shahrzad  ||  7:10 AM

بر طبق قوانين جمهوري اسلامي ايران دسترسي به سايت Nedstats ممنوع است!!!

Shahrzad  ||  7:02 AM

Monday, May 05, 2003

مسابقه بزرگ وصيت نامه نويسي!
براي جوانهاي دانشجو... واقعا موندم اينا تراوشات مغزي چه آدمايي مي تونه باشه. امروز اطلاعيه اش رو تو دانشگاه ديدم. انگار بچه هاي ما کم افسرده اند ؛ بايد عوض زندگي به مرگ فکر کنند....

Shahrzad  ||  11:40 AM